X
تبلیغات
دل نوشته های دختر کُرد
سال نو مبارك



تاريخ : جمعه 1393/01/01 | 4:47 | نویسنده : روژین |
گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org



بهار عاشق بود و زمین معشوق
عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود
زمین اما آرام و سنگین و صبور و بهار پرده از عاشقی برداشت
آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش هویدا
، و جهان حیرت کرد



تاريخ : شنبه 1392/12/24 | 11:50 | نویسنده : روژین |
تولدم مبارك!!!



تاريخ : شنبه 1392/11/05 | 20:47 | نویسنده : روژین |
يلدا مبارك



تاريخ : شنبه 1392/09/30 | 19:55 | نویسنده : روژین |


تاريخ : پنجشنبه 1392/09/14 | 9:35 | نویسنده : روژین |

مَن هَمینَم


نَه {چشمآטּ آبــﮯ} دارَم


نه {کفشهآﮮ پآشنِه بُلنَد}


هَمیشِه {کتآنـــ ــﮯ} مـﮯ پوشَم


روی {چَمَن هآ} غَلت میزَنَم


{عِشوه ریختَن} رآ خوب یادَم نَداده اَند


وَقتـﮯ اَز کِنارَم رَد میشوﮮ


بوﮮ {اُدکُلنَم} مَستت نمیکُند


نگرآטּ پآک شدטּ {رُژ لَب} و {ریملَم} نیستَم


{لآک نآخن} هآیم اَز {هزآر مترﮮ} داد نمیزَند


گآهـﮯ اَز فَرط غُصّه {بلنَد} دآد میزَنم


{خدآیَم} رآ بآ {تَمآم دُنیآ} عَوض نمیکُنم


و {بَعضـﮯ} آدم هآﮮ اَطرافَم


رآ هَم بآ {تَمآم دُنیآ} عَوض نمیکُنم


شَبهآ پآیه پَرسه زَدن دَر {خیآبآטּ} و {مهمآنـﮯ} نیستَم


بَلد نیستَم تآ صُبح پآﮮ {گوشـﮯ} پِچ پِچ کُنم


وَ بگویَم {دوستَت دآرَم} وقتـﮯ حتـﮯ


به تِعدآد حروف دوستَت دآرَم هَم ، {دوستَت ندآرَم}


وَلـﮯ اَگر بگویَم دوستَت دآرَم ،


دوست دآشتَنم {حَد ومَرزﮮ} ندآرَد


مَن {خآلِصآنه} هَمینَم...!...



تاريخ : چهارشنبه 1392/08/22 | 22:34 | نویسنده : روژین |


هر هزارسال، یک بار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند

تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهربار با خود می گویند:

این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد

این فرش فاجعه است...

با زمینه سرخ خون...

و حاشیه های کبود معصیت...

با طرح های گناه و نقش برجسته های ستم...

فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند

و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.

رنگ در رنگ... گره در گره... نقش در نقش...

قالی بزرگی است زندگی...

که تو می بافی و من می بافم و او می بافد

همه بافنده ایم

می بافیم و نقش می زنیم

می بافیم و رج به رج بالا می بریم

می بافیم و می گستریم

دار این جهان را خدا به پا کرد.

و خدا بود که فرمود: ببافید و آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.

هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.

چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد

آمیزه ای از زیبا و نازیبا...

سایه روشنی از گناه و صواب...

گره تو هم بر این قالی خواهد ماند

طرح و نقشت نیز...

و هزارها سال بعد آدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای از آن را تو بافته ای.

کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی...



تاريخ : دوشنبه 1392/07/29 | 10:52 | نویسنده : روژین |

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین می کنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

 غمگین می کنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین می کنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین می کنم. 



تاريخ : شنبه 1392/07/27 | 11:45 | نویسنده : روژین |